خرید بک لینک

دیشب فردی به تئاتر دعوت کردم که فقط یک بار در فرنگ و در حد یک چند دقیقه باهاش صحبت کرده بود بعدش تو شبکه های اجتماعی همدیگرو فالو کردیم. واقعیت اینکه من ازش خوشم میاد، خیلی هم خوشم میاد ولی استعداد اینکه این حس به طرف مقابلم انتقال بدم ندارم... وقتی فهمیدم ایرانه بهش گفتم اگر تهران هم آمد خوشحال میشم ببینمش و از آونجایکه میدونم به برنامه های فرهنگی علاقه داره پیشنهاد تئاتر دادم که خیلی استقبال کرد... قرار شد یک ساعت زودتر همدیگرو ببینی که وقت داشته باشیم با هم معاشرت کنیم و هم بیشتر آشنا بشیم، اطلاعات من نسبت به اون از صفجه فیس بوکش و اطلاعات محدودی که از طریق آشنای مشترک به دست آورده بودم و اطلاعات اون نسبت به من فکر کنم در حد اینکه چند سالمه اسمم چی و از رو صفحه اینستا احتمالا علایق فهمیده...خب تصور کنید دو تا آدم با این پیشینه قرار همدیگرو ببینند سر ساعت مقرر هر دو درب ورودی تماشاخانه ایرانشهر همدیگرو دیدیم و بعد از سلام و احوالپرسی اولیه، من گفتم بلیط رو بگیریم و بریم کافه، رو به گیشه بودم که احساس کردم داره با یک نفر سلام و احوالپرسی می کنه، سر برگردوندم ودیدم بله... یکی از دوستان ایشون در فرنگ همراه خواهرشون هم آمدند که یک تئاتر دیگه رو ببیند خب چشمتون روز بد نبینه، همه با هم رفتیم کافه و من نشستم تو جمعی که حرف کمی برای گفتن داشتم و نگاه های کاملا خریدارانه خواهر دوست تحمل کردم و تنها شانسی که آوردم این بود که تئاتر دوستان 15 دقیقه قبل از تئاتر ما شروع شد و خواهر این دوست اصرار داشتند که بعد از تئاتر منتظر ما می مونند که با هم بریم شام!!! برادر هم که کاملا معذب بودن من احساس کرده بود خواهرش راهی کرد و گفت انشالله یک وقت دیگه... بعد از رفتن دوستان، دوست مورد نظر از من معذرت خواهی کرد که چاره ای نبود و خب کلی خندیدم به اینکه ایشون اصلا نمیدونست کار من چی و کجا کار میکنم که وسط صحبت با خواهر دوستشون این هم فهمیدند... عملا وقتی برای معاشرت نداشتیم... تئاتر خوبی انتخاب کرده بودم یک طنز تلخ که هردمون هم از ته دل خندیدیم و هم یک جاهای تاسف خوردیم... بعد از تئاتر پیشنهاد داد چون کافه قبل از تئاتر وقت صحبت با هم نداشتیم بریم شام بخوریم... پس رفتیم یک کافه دیگه من چای ماسالا سفارش دادم و ایشون پنه مرغ... از زمین و زمان صحبت کردیم ولی ایشون کاملا حواسش به حفظ حریم ها بود و تو کل صحبت هم از افعال جمع استفاده می کردند و خب مسیر برگشتمون هم یکی بود و ایشون زحمت کشیدند یک ماگ زیبا هم به من هدیه دادند ( که نمیدونم به نیت من گرفته بود یا اضافه بود میخواست به یکی داده باشه) همه این رو گفتم که بگم من فقط با همین دعوت سعی کردم نشون بدم که ازش خوشم میاد ولی نمیدونم باید سعی بیشتری میکردم یا نه... کلا یک مدت دوست دارم این جسارت داشته باشم که اگر از کسی خوشم میاد بهش بگم ولی از آنطرف هم عکس العمل فرد مقابل میترسم... کاش میشد فکر آدم ها رو خواند...

+ نوشته شده در شنبه ۱۱ دی ۱۳۹۵ساعت 14:17 توسط جینگول |

برچسب: باید,بیشتر,تلاش,کردم؟؟؟, نویسنده: شیوا کریمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:08

صفحه بندی