فردا تولدمه
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:08
فردا تولدمه و من باز حالم خوب نیست، نمیدونم چرا بعد از این همه سال نتونستم با این روز کنار بیام... باعث میشه همه سالهای زندگی بیایید جلوی چشمم دقیقا میدونم چرا روز تولدم ناراحت هستم - ناراحتم چون یک آدم کمال گرا بودم که احساس می کنم به خیلی از آرزوهام نرسیدیم - ناراحتم چون از 30 سالگی به اینور دیگه ...
گاهی فقط باید نظاره گر بود
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:08
پشت میز کارم نشستم، حال خوبی ندارم دوباره پریود مغزی شدم، دوست داشتم پشت یک پنجره رو به یک خیابان پر رفت و آمد بشینیم، سیگارم بکشم و فقط گذر آدمها رو ببینم. + نوشته شده در سه شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۵ساعت 12:29 توسط جینگول |
دوستان
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:08
میگند دوستانتون موقع سختی بشناسید راست میگند... یک مشکلی برام پیش آمد که تا پنجشنبه پول باید به حسابی بریزم... و من معمولا قرض کردن خیلی کار سختی برام و اگر بخواهم از کسی پول قرض کنم معمولا از اعضای خانواده هستند که باز هم با دو نفر راحت هستم یکی خانم برادرم و اون یکی خواهرم... ایندفعه به خودم گفتم ...
باید بیشتر تلاش می کردم؟؟؟
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:08
دیشب فردی به تئاتر دعوت کردم که فقط یک بار در فرنگ و در حد یک چند دقیقه باهاش صحبت کرده بود بعدش تو شبکه های اجتماعی همدیگرو فالو کردیم. واقعیت اینکه من ازش خوشم میاد، خیلی هم خوشم میاد ولی استعداد اینکه این حس به طرف مقابلم انتقال بدم ندارم... وقتی فهمیدم ایرانه بهش گفتم اگر تهران هم آمد خوشحال میش...
تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟؟؟
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:08
رفتم ولایت چون مادر محترم در سفر تشریف داشتند وظیفه خطیر مهمون داری به عهده من و خواهر جان بود و کلا یکمون داشت غذا درست می کرد و اون یکی ظرف... و مهمترین کاری که این مدت انجام دادم خوندن این کتابها بود: #ملت عشق: یک کتاب فوق العاده که در دو داستان به موازات پبش میبره و اگر علاقمند به زندگی مولانا و...
زندگی به همین راحتی
-
تاریخ: 1395/8/8 ساعت: 22:35
این روزهای مغزم پر از افکار مختلف انقدر پر که نمیدونم به کدوم بیشتر و به کدوم کمتر فکر کنم... زندگی با همین حالت قبول کردم ، سعی کردم راحت بگیریم من قرار نیست آدمی باشم که همه چیز تغییر میده و این به خودم قبولاندم، من یاد گرفتم معمولی زندگی کنم از همین پیاده روی های عصرهای پاییزی تا ونک لذت ببرم، بی...
کاش میدونستم با چی مبارزه می کنم؟
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 7:14
دیشب بعد از دکتر و کلاس زبان یک راست رفتم خونه، از وسط کلاس بود که حالت تهوع و استرس وحشتناکی گرفته بودم...قبلش حال روحیم خوب نبود ولی بعد از رفتن به دکتر و پا گذاشتن تو خیابان آپادانا حالم بدتر هم شد... یک چیزهای و یک جاهای گاهی مثل بختک می افتان رو زندگی مون... از دیشب دوباره نبرد با خودم شروع کرد...
یک صلوات بفرستیم چراغ این خونه روشن شد
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 7:14
البته که حیفم میاد اینجا از دست بدهم ولی فعلا دارم اینجا می نویسم.... http://threepoint.blogsky.com/
دقیقا یک سال که اینجا چیزی ننوشتم
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 7:14
نوشتن خیلی خوبه عادتی که یک مدت ترک کردم ولی اگر میخوام حالم بهتر کنم باید بنویسم از خیلی چیزها... از تصمیمات و فکرها و آرزوها... این روزها تصمیماتم تاثیر عجیبی رو زندگیم گذاشته... - گربه ام بنا به دلایل مختلفی واگذار کردم به یکی از دوستانم و الان حجم غمی که از نبودنش دارم تحمل می کنم قابل وصف نیست....
امیدوارم بتونم به خودم کمک کنم
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 7:14
از شدت اوضاع بد روحی نمی دونم چی کار کنم... سعی می کنم فکر نکنم ولی نمیشه دوست دارم بی خیال هم چیز بشم ولی نمیشه... دوست دارم رها بشم تو بی زمانی... دارم خودم به در و دیوار میزنم از این وضعی که از نظر بقیه هیچی نیست بیام بیرون.... واقعا هیچی نیست از نظر من خیلی بزرگه، انقدر از این احساس پوچی و هیچی ...
تصمیم گرفتم از غارم بیام بیرون...
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 7:14
تصمیم گرفتم شروع به معاشرت با افراد کنم، هفته قبل چهارشنبه تولد یکی از دوستان بود و کلی خوردیم، خندیدیم و رقصیدیم.... شب جنازه رسیدم خونه و تا وسایلم جمع کردم شد ساعت 2 و 5.5 صبح هم باید میرفتم فرودگاه، تو خواب و بیداری رفتم و ساعت 8.5 رسیدیم گرگان و نیم ساعت منتظر شدم تا دوستم بیاد دنبالم و دو دو ر...
پاییز داره میاد...
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 7:14
دیروز عصر با یکی از دوستان که حال خوشی روحی نداشت قرار توی یکی از کافه های خیابان کشاورز گذاشتم... ساعت 6 عصر خیابان وصال به سمت بلوار می رفتم بادی پاییزی میامد و برگهای خشک که هنوز تو شهریور به نیمه نرسیده زیر پات له میشدن... پاییز داره میاد و من امسال عجیب منتظرش بودم، من گرمایی که از تیر و مرداد ...