تصمیم گرفتم شروع به معاشرت با افراد کنم، هفته قبل چهارشنبه تولد یکی از دوستان بود و کلی خوردیم، خندیدیم و رقصیدیم.... شب جنازه رسیدم خونه و تا وسایلم جمع کردم شد ساعت 2 و 5.5 صبح هم باید میرفتم فرودگاه، تو خواب و بیداری رفتم و ساعت 8.5 رسیدیم گرگان و نیم ساعت منتظر شدم تا دوستم بیاد دنبالم و دو دو روز خوب تو جنگل و هوای خوب روستای زیارت گذروندم و شنبه برگشتم سر خونه و زندگیم... دوشنبه شب رفتم مهمونی که مربوط به یک عده آدم هنری بود و قبل از شروع شدن خلاف سنگینشون (کشیدن علف) برگشتم خونه، دیروز زنگ زدم به یک دوستی که خیلی وقت ندیدیم و براش گل گرفتم و رفتم دیدنش و اون هم با دوست پسرش من بردند فشم تا حال و هوای عوض کنیم و مثل پدر و مادرها من نصیحت کردند که تنها نباش ... امشب هم قرار بعد از وقت مشاورم برم دیدین یک دوست دیگه... خیلی وقت از دوستانم دور بودم.... تا اینجا که خوب بوده...
برچسب: تصمیم گرفتن برای ازدواج,تصمیم به ازدواج گرفتم,
نویسنده: شیوا کریمی
تاريخ: شنبه
27 شهريور
1395 ساعت: 7:14