خرید بک لینک
فردا تولدمه و من باز حالم خوب نیست، نمیدونم چرا بعد از این همه سال نتونستم با این روز کنار بیام... باعث میشه همه سالهای زندگی بیایید جلوی چشمم دقیقا میدونم چرا روز تولدم ناراحت هستم - ناراحتم چون یک آدم کمال گرا بودم که احساس می کنم به خیلی از آرزوهام نرسیدیم - ناراحتم چون از 30 سالگی به اینور دیگه به هدف هام نچسبیدم فقط روی کاغذ نوشتم و نگاهشون کردم - غمگینم چون کلی کار هست که میشه تو دنیا انجام بدم و میترسم برم سراغشون... می ترسم این زندگی نسبتا امنی که برای خودم درست کردم از دست بدم. و امسال بیشتر از همیشه می ترسم چون وقت کمه و من باید یک تصمیم مهم بگیرم باید جرات کنم که زندگیم تغییر بدم. شادامه مطلب

برچسب: فردا,تولدمه, نویسنده: شیوا کریمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:08

پشت میز کارم نشستم، حال خوبی ندارم دوباره پریود مغزی شدم، دوست داشتم پشت یک پنجره رو به یک خیابان پر رفت و آمد بشینیم، سیگارم بکشم و فقط گذر آدمها رو ببینم.
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۵ساعت 12:29 توسط جینگول |

برچسب: گاهی,فقط,باید,نظاره,بود, نویسنده: شیوا کریمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:08

میگند دوستانتون موقع سختی بشناسید راست میگند... یک مشکلی برام پیش آمد که تا پنجشنبه پول باید به حسابی بریزم... و من معمولا قرض کردن خیلی کار سختی برام و اگر بخواهم از کسی پول قرض کنم معمولا از اعضای خانواده هستند که باز هم با دو نفر راحت هستم یکی خانم برادرم و اون یکی خواهرم... ایندفعه به خودم گفتم این همه دوستانی دارم که معمولا خیلی سعی می کنند بگویند که تو برای ما مهمی و خیلی سنگ حمایت و کمک به سینه میزنند و وضع مالیشون هم خوبه... به دونفرشون پیغام دادم و با اینکه برام خیلی سخت بود ازیک نفر درخواست 4 میلیون تومان دو ماه و از اون یکی درخواست 6 میلیون تومان سه ماه کردم ( قابل ذکر که هر دوتای اادامه مطلب

برچسب: دوستان, نویسنده: شیوا کریمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:08

دیشب فردی به تئاتر دعوت کردم که فقط یک بار در فرنگ و در حد یک چند دقیقه باهاش صحبت کرده بود بعدش تو شبکه های اجتماعی همدیگرو فالو کردیم. واقعیت اینکه من ازش خوشم میاد، خیلی هم خوشم میاد ولی استعداد اینکه این حس به طرف مقابلم انتقال بدم ندارم... وقتی فهمیدم ایرانه بهش گفتم اگر تهران هم آمد خوشحال میشم ببینمش و از آونجایکه میدونم به برنامه های فرهنگی علاقه داره پیشنهاد تئاتر دادم که خیلی استقبال کرد... قرار شد یک ساعت زودتر همدیگرو ببینی که وقت داشته باشیم با هم معاشرت کنیم و هم بیشتر آشنا بشیم، اطلاعات من نسبت به اون از صفجه فیس بوکش و اطلاعات محدودی که از طریق آشنای مشترک به دست آورده بودم و ادامه مطلب

برچسب: باید,بیشتر,تلاش,کردم؟؟؟, نویسنده: شیوا کریمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:08

رفتم ولایت چون مادر محترم در سفر تشریف داشتند وظیفه خطیر مهمون داری به عهده من و خواهر جان بود و کلا یکمون داشت غذا درست می کرد و اون یکی ظرف... و مهمترین کاری که این مدت انجام دادم خوندن این کتابها بود: #ملت عشق: یک کتاب فوق العاده که در دو داستان به موازات پبش میبره و اگر علاقمند به زندگی مولانا و شمس هستید حتما این کتاب بخونید... #آخرین_ رویا: کتاب های روح انگیز شریفیان، کتابهای که در بطن نوشته ها گاهی غم سنگینی احساس میشه... غم آدمهای دور از وطن و غم آدمهای که از خودشان دور شده اند... #آخرین نامه ی معشوق: آگر میخواهید به دوران نوجوانی برگردید و شور وحال عاشقی داشته باشد این کتاب بخونید...ادامه مطلب

برچسب: تعطیلات,خود,چگونه,گذراندید؟؟؟, نویسنده: شیوا کریمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:08

این روزهای مغزم پر از افکار مختلف انقدر پر که نمیدونم به کدوم بیشتر و به کدوم کمتر فکر کنم...

زندگی با همین حالت قبول کردم ، سعی کردم راحت بگیریم من قرار نیست آدمی باشم که همه چیز تغییر میده و این به خودم قبولاندم، من یاد گرفتم معمولی زندگی کنم از همین پیاده روی های عصرهای پاییزی تا ونک لذت ببرم، بیشتر با دوستم کافه میرم، بیشتر میخندم و بیشتر سفر میرم، سعی میکنم نظاره گر بشم... فکر کنم آگر خونه ام بالکن داشت که عصرهای خودم به یک چای و سیگار مهمون کنم الان دیگه خوشیم کامل بود...

برچسب: کتاب زندگی به همین سادگی,کاش زندگی به همین سادگی بود,زندگی به همین سادگی,کتاب زندگی به همین سادگی گاج,زندگی یعنی به همین سادگی, نویسنده: شیوا کریمی تاريخ: شنبه 8 آبان 1395 ساعت: 22:35

دیشب بعد از دکتر و کلاس زبان یک راست رفتم خونه، از وسط کلاس بود که حالت تهوع و استرس وحشتناکی گرفته بودم...قبلش حال روحیم خوب نبود ولی بعد از رفتن به دکتر و پا گذاشتن تو خیابان آپادانا حالم بدتر هم شد... یک چیزهای و یک جاهای گاهی مثل بختک می افتان رو زندگی مون... از دیشب دوباره نبرد با خودم شروع کردم، شدم دو تا آدمی که یکی آنقدر حالش بد که فرار میکنه تو غار خودش و اون یکی آدم فقط سعی میکنه کمکش کنه ولی نمیشه... چرا من یاد نمیگیرم در لحظه زندگی کنم؟؟ چرا نمی خوام قبول کنم زندگی همین؟؟؟ چرا تو گذشته و آینده گیر کردم؟؟؟ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیوا کریمی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 7:14

البته که حیفم میاد اینجا از دست بدهم ولی فعلا دارم اینجا می نویسم....

http://threepoint.blogsky.com/

برچسب: نویسنده: شیوا کریمی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 7:14

نوشتن خیلی خوبه عادتی که یک مدت ترک کردم ولی اگر میخوام حالم بهتر کنم باید بنویسم از خیلی چیزها... از تصمیمات و فکرها و آرزوها... این روزها تصمیماتم تاثیر عجیبی رو زندگیم گذاشته... - گربه ام بنا به دلایل مختلفی واگذار کردم به یکی از دوستانم و الان حجم غمی که از نبودنش دارم تحمل می کنم قابل وصف نیست... میدونم تصمیم خودم بود ولی خیلی سخته که دیگه کسی پشت در خونه منتظرم نیست، خیلی سخته که کسی سر صبح برام شیطونی نمیکنی و به زور خودش تو بغلم جا نمیکنه.... - محل کارم پر تنش قبلی با وجود دوستانی که داشتم ترک کردم و وارد یک محل گار جدید پرتنش بدون دوست شدم... نمیدونم تصادامه مطلب

برچسب: یک سال دقیقا چند روز است, نویسنده: شیوا کریمی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 7:14

از شدت اوضاع بد روحی نمی دونم چی کار کنم... سعی می کنم فکر نکنم ولی نمیشه دوست دارم بی خیال هم چیز بشم ولی نمیشه... دوست دارم رها بشم تو بی زمانی... دارم خودم به در و دیوار میزنم از این وضعی که از نظر بقیه هیچی نیست بیام بیرون.... واقعا هیچی نیست از نظر من خیلی بزرگه، انقدر از این احساس پوچی و هیچی خسته شدم که حالم داره از خودم بهم میخوره... فقط میخوام یک مدت زمان بایسته همین...

برچسب: امیدوارم بتونم جبران کنم به انگلیسی, نویسنده: شیوا کریمی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 7:14

تصمیم گرفتم شروع به معاشرت با افراد کنم، هفته قبل چهارشنبه تولد یکی از دوستان بود و کلی خوردیم، خندیدیم و رقصیدیم.... شب جنازه رسیدم خونه و تا وسایلم جمع کردم شد ساعت 2 و 5.5 صبح هم باید میرفتم فرودگاه، تو خواب و بیداری رفتم و ساعت 8.5 رسیدیم گرگان و نیم ساعت منتظر شدم تا دوستم بیاد دنبالم و دو دو روز خوب تو جنگل و هوای خوب روستای زیارت گذروندم و شنبه برگشتم سر خونه و زندگیم... دوشنبه شب رفتم مهمونی که مربوط به یک عده آدم هنری بود و قبل از شروع شدن خلاف سنگینشون (کشیدن علف) برگشتم خونه، دیروز زنگ زدم به یک دوستی که خیلی وقت ندیدیم و براش گل گرفتم و رفتم دیدنش وادامه مطلب

برچسب: تصمیم گرفتن برای ازدواج,تصمیم به ازدواج گرفتم, نویسنده: شیوا کریمی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 7:14

دیروز عصر با یکی از دوستان که حال خوشی روحی نداشت قرار توی یکی از کافه های خیابان کشاورز گذاشتم... ساعت 6 عصر خیابان وصال به سمت بلوار می رفتم بادی پاییزی میامد و برگهای خشک که هنوز تو شهریور به نیمه نرسیده زیر پات له میشدن... پاییز داره میاد و من امسال عجیب منتظرش بودم، من گرمایی که از تیر و مرداد به زور تحمل می کنم الان مشاتاقانه منتظر پاییز هستم... پاییز فصل من درسته هوا زود تاریک میشه درسته که انگار وقت کمتری داری ولی رنگهاش، هواش، بارون هاش من دیونه می کنه... منتظرم دیونه بشمادامه مطلب

برچسب: پاییز داره میاد,پاییز داره میره, نویسنده: شیوا کریمی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 7:14

صفحه بندی