
تصمیم گرفتم شروع به معاشرت با افراد کنم، هفته قبل چهارشنبه تولد یکی از دوستان بود و کلی خوردیم، خندیدیم و رقصیدیم.... شب جنازه رسیدم خونه و تا وسایلم جمع کردم شد ساعت 2 و 5.5 صبح هم باید میرفتم فرودگاه، تو خواب و بیداری رفتم و ساعت 8.5 رسیدیم گرگان و نیم ساعت منتظر شدم تا دوستم بیاد دنبالم و دو دو روز خوب تو جنگل و هوای خوب روستای زیارت گذروندم و شنبه برگشتم سر خونه و زندگیم... دوشنبه شب رفتم مهمونی که مربوط به یک عده آدم هنری بود و قبل از شروع شدن خلاف سنگینشون (کشیدن علف) برگشتم خونه، دیروز زنگ زدم به یک دوستی که خیلی وقت ندیدیم و براش گل گرفتم و رفتم دیدنش و...
ادامه مطلب