خرید بک لینک

دیشب بعد از دکتر و کلاس زبان یک راست رفتم خونه، از وسط کلاس بود که حالت تهوع و استرس وحشتناکی گرفته بودم...قبلش حال روحیم خوب نبود ولی بعد از رفتن به دکتر و پا گذاشتن تو خیابان آپادانا حالم بدتر هم شد... یک چیزهای و یک جاهای گاهی مثل بختک می افتان رو زندگی مون... از دیشب دوباره نبرد با خودم شروع کردم، شدم دو تا آدمی که یکی آنقدر حالش بد که فرار میکنه تو غار خودش و اون یکی آدم فقط سعی میکنه کمکش کنه ولی نمیشه...

چرا من یاد نمیگیرم در لحظه زندگی کنم؟؟

چرا نمی خوام قبول کنم زندگی همین؟؟؟

چرا تو گذشته و آینده گیر کردم؟؟؟

برچسب: نویسنده: شیوا کریمی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 7:14

صفحه بندی